سرعت گردش زمين اين روزها زياد تر از حد معمول است باورر كنيد خيلي تند تر از هميشه ميگذرد انقدر تند ميگذرد كه ما رسيده ايم به هفته هاي اخر دوران دانشجويي و تدارك مراسم جشن فارق التحصيلي مان و دلتنگي هايمان دارد سر باز ميكند چندتايي از بچه ها حين همين خنده ها و شوخي ها گريه ي شان ميگرد يكهو ،اين روزها دلم به اندازه ي تمام دنيا ميگيرد دلم كه ميگرد سر درد جديدي كه تازگي ها يقه ي روزهايم را گرفته و ول نميكند بيشتر ميشود بچه هاي كلاس مان از محوطه ي دانشكده دل نميكنند همه بعد از كلاس تا ساعت ها همان جاييم ...دل تنگي هايم خيلي زياد شده اند خيلي زياداين روزها نبايد تمام شوند نديدن خيلي ها آزارم ميدهد كم ديدن بعضي ها خيلي خيلي ازارم خواهد داد؛خدايا با اين همه دل تنگي در اين اردي بهشت چه بايد كرد...
ببخشيد كه نيستم يعني خيلي كم هستم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:26  توسط رمیده
|
سلامتي ِ مادرم
كه تمام دل خوشي هايش را با ميزان لبخند و رضايت ما تنظيم كرد
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:56  توسط رمیده
|
چشمهاي ِ تو
كشــــــــور هزاران درياچه ي *من است
همان هزاران درياچه اي كه
بايد آبتني كرد
جان ِ دلم خسته است
دلم
جان ندارد
نفس ندارد
پژمرده است
جان ِ دلم هواي آبتني دارد
چشمهايت را
بر روي اين خستگي هاي ِ آلوده و مفرط نبند
بگذار جان بگيرد دلم
جان ِ خسته ي دلم...
دلم...
دلم...
دلم...
* فنلاند كشور هزاران درياچه ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:0  توسط رمیده
|
آدم ها اصلا مهم نيستند فقط آدمهايي مهم هستند كه نياز آزار دهنده اي به آنها نداري آنهايي كه فقط به حضورشان حتي در سكوت هم نياز داري مهم هستند ،باقي آدمها مهم نيستند آدمهايي كه احتمال تصاحب و لرزاندن قلبت را دارند مهم نيستند و نبايد مهم باشند آدمهايي كه بنا بر طبيعت انسان بودنت محبت شان فرق ميكند مهم نيستند (يعني جنسيت)و نبايد جدي گرفته شوند همه ي آدمهايي كه ميتوانند آزارت دهند به قلبت آسيب برسانند مهم نيستند و بايد حواست باشد مهم نشوند ديده نشوند در لحظه هاي زندگي ات سهيم نشوند
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:2  توسط رمیده
|
در همين فاصله اي كه من ايستاده ام
تا دستهاي تو
ميشود ميزانِ انرژي پتانسيل من
كه رو به
اتمام است
از اين فاصله اي كه تو ساخته اي
حتي نميشود
ايستاد
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:51  توسط رمیده
|
چهارشنبه 91.2.6
دلم خيلي گرفته شبيه آدمهايي شده ام كه انگار يك چيز خيلي مهم را از دارد با يك آدم جديد تقسيم ميكند يعني تقسيم كه نه دارد شريك ميشود با شراكت خيلي كم و حس ميكند ضرر كرده است به سميرا اس ام اس ميدهم حال او از من هم بدتر است به آدمهاي دو رو برم فكر ميكنم براي پيدا كردن و جايگزين كردن يك نفر به جاي مريم بانو اما هيچ كس پيدا نميشود بعد هي دلم ميگرد هي بيشتر دلم ميگيرد انقدر كه اشكم در مي آيد مثل ديوانه ها شده ام مثل سريال هاي رمانتيك تمام شيطنت ها و سوتي هاي مريم يادم ميآيد تمام روزهايمان از ترم يك از همان ماه رمضان ترم اول تا روز قبل بعد دنيا خراب ميشود روي سرم از شدت دل تنگي
پنج شنبه 91.2.7
از صبح با سميرا هماهنگ ميكنيم كه براي مراسم عقد مريم چي بپوشيم و كي و چطور برويم همه ي بچه هاي داروخانه ميگويند به اقاي دكتر تبريك بگو و جاي مارا خالي كن .همين كه ميرسيم خانه ي مريم اينها ،مريم با لبخند قشنگش ميايد پيشوازمان با سميرا دوتايي ميپريم بغلش چشمان هر دوي مان پر ميشود ،دلم ميخاست امشب كمي كش بيايد خانواده ي داماد كه مي آيند كمي دلم ميگيرد يك طوري ست ديگر آمده اند سند بزنند و دخترمان را ببرند رفيقمان را ببرند ....
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:25  توسط رمیده
|
از همان فاصله اي كه ايستاده اي
عطرت تماشايي ست ،
به گمانم
نزديك تر كه بيايي چيزي بين ما تكان بخورد شبيه حسي نا شناس
پس همان دور بايستد و لبخند بزن
من به تماشاي لبخند توي ِ چشم هايت
دل بسته ام
بگذار همه چيز بدون هيچ تكاني سر جايش بماند
تو
من
همه چيز مثل الان
همان جا بايست
عطرت را خواهم نوشت براي همه ي دوران ها
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:54  توسط رمیده
|
پنج ماه مانده است تا بشود چهار سال امروز دلم به اندازه ي تمام اين مدت گرفته است به روي خودم نمي اورم كه داري ميروي و دقيقا يك گوشه ي بسيار وسيعي از دنياي مجازي و يك گوشه ي بسيار احساسي و حساسي از دنياي واقعي ام را داري با خودت مي بري ،حالا كه ميخواهي بروي يك جاي خيلي دور جايي كه نه تلفن داري نه نت هي دنيا ميچرخد روي سرم كه اي دل غافل رفيق ما دارد ميرود سربازي...دلم برايت تنگ ميشود راستش را بخواهي و بداني با تمام كشمكش ها ...ناراحتي ها غصه ها و دعواهايي كه اين اواخر داشتيم اما دروغ است بگويم دلم تنگ نمشود براي رفاقتت براي هميشه هايي كه كمكم كردي وقت و بي وقت براي تمام ثانيه هايي كه برادر بودي و سختي هايم را نگذاشتي تنها تحمل كنم براي سال 88 براي حال و روز خرابم براي همين تابستان لعنتي براي تمام لحظه هايي كه به حرفهايم گوش دادي براي خود خودت ....
حالا كه داري ميروي
حلالم كن ....
همين
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:7  توسط رمیده
|
با تمام اين خستگي با اينكه صورتم سرخ سرخ است با اينكه پاهايم چند لحظه يكبار مي لرزد از خستگي، بدنم داغ داغ است و چشم هايم داد ميزند كه چقدر خسته ام اما انقدر حس خوبي دارم كه دلم ميخواهد امروز دنيا كمي بايستد كمي ارام تر حركت كند تا خوب تر و بهتر يادم بماند كه امروز چقد خوب بود كه زير باران واليبال بازي كردن چه طعمي دارد كه سر پاييني را با استاد و همكلاسي هايت با سرعت زياد بدوي چقدر خوش ميگذرد كه براي ازمايش نفوذ آب پدرت در بيايد ، كه آرش كلاهم را هر وقت افتاب بود از سرم بردارد و هر وقت افتابي نبود بگذارد سرم كه كه يك عالمه عكس بگيري كه همگي باهام به استاد التماس كنيم كه بستني بخرد و پسرها در هر مسيري كه كنار سرويس ما بايستند از پنجره ها اويزان شوند كه بستني ي ي ي كه سرويس پسرها كثيف ترين سرويس باشد انقدر كه داخلش ديده نشود و مجبور شوند رويش بنويسند سرويس پسران ،كه به قيافه هاشان كه نگاه كني دلت بگيرد كه دو ماه ديگر نيستند كه همه چيز تمام ميشود كه توي سرويس بچه ها يك عالمه بزنند و برقصند كه پسرها را بفرستيم بروند صبحانه بگيرند و بعد يك ريز پشت سرشان غيبت كنيم كه چرا دير كردند كه استاد بگويد اين گروه چر چلاغ ها به درد شما نميخورند كه كه كه كه كه به اين فكر كني كه
چقدر دوستشان داري ....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:50  توسط رمیده
|
لعنتي هاي بي تكرار
لعنتي هاي مدام
لعنتي هاي قشنگ
لعنتي هاي دل ربا
لعنتي هاي فراموش نشدني
لعنتي هاي بي پروا
لعنتي هاي شبيه دريا
لعنتي هاي مهربان
لعنتي هاي ديدني
لعنتي هاي دوست داشتني
لعنتي پر از دل تنگي
لعنتي هاي خواستني يعني به شدت خواستني
بله
با شما هستم
با
چشم هاي شما ...
* عنوان آهنگي از معين
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:38  توسط رمیده
|
نوستالژي جديدم اين شده است كه هر شب ساعت 9 شيشه ي پنجره را ميكشم پايين و سرم را ميگذارم روي همان نصفه ي شيشه و چشم هايم را مي بندم تا هوا بخورد روي صورتم و ارام صداي اهنگ را زياد ميكنم و توي دلم بلند بلند ميخوانم ..اقاي پدر هم چيزي نميگويد فقط گاهي ميگويد سرت را بيار داخل ماشين خوبيت ندارد ....اما من كه هواسم نيست و ارام زير لب ميخوانم...
چكيلمه يارم منه گل گل
احتياجيم وار
سنه اگر سنه اگر
بير واخ گلردين گنه گل
.
.
.
اروئيم ددي من اون سيز گالامامم دردينين دلي ديوانه خسته دي
ترجمه :ازم دور نشو كنارم بمون بهت احتياج دارم حتي اگه قراره دير بگردي بازم برگرد...
قلبم ميگه نميتونه بدون اون زندگي كنه ديوونه خسته شدم از درد دوريت از درد دوست داشتنت...
اهنگ اذري از uzer mehdi zade va roya
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:21  توسط رمیده
|
رفيق ،من هم پا به پاي تو يك حس خنك دوست داشتني داشتم از اين استرس هايي كه دوست داشتني اند ،نه براي بله يا خيرت براي بعد ترش ،براي روزهايي كه مريم بانو عروس ميشود براي زندگي كه قرارست بسازيد براي روزهايي كه شايد خسته شوي شايد غصه داشته باشي شايد مشكلي گرفتاري داشته باشي نگرانم ،ميدانم تحمل ات بالاست ميدانم مريم بانو دلش محكم تر از اين حرفهاست اما خب راستش ميترسم از اينكه نكند اقاي داماد از گل نازك تر بگويد نكند دلت را بشكند نكند اخم كند ،نكند طول بكشد دلت را بشناسند...ترس است ديگر حق دارم بترسم رفيق! كمي منفي نگاه كردم اما خب رفيقمي ،خواهرمي نميشود نگران نبود هرچند اقاي داماد قول داده به خود خود من كه اذيتت نكند كه خوش بختت كند !ميدانم خوش بخت ميشوي براي همان قلبي كه توي سينه داري !يقين دارم خدا هوايت را دارد!فقط نوشتم كه يادم بماند هانيه 23 ساله براي مريم رفيق 4 ساله اش نگران بود تمام اين روزها !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:22  توسط رمیده
بچه هاي كلاس را كه نگاه ميكنم اشك واقعا امانم نميدهد هر گوشه ي دانشكه حلقه هاي همكلاسي هاي من بر پاست و دل تنگي يقه ي ادم را ميگيرد و ميخواهد خفه كند ادم را ،چند باري شده آرش به قيافه هايمان نگاه كرده و چشم هايش پر از اشك شده كه قرار است دل تنگي چه كند با ما ،رعنا را كه نگاه ميكنم اعصابم خرد ميشود رعنايي كه فقط همين چند ماه را فرصت دارم تماشايش كنم ،روي گچ پاي اقاي ط كه شكلك مينوشتم دلم گرفت كه به گمانم آخرين روزهايي ست كه شكلك ميكشم براي بچه ها !
بهار و اين همه دل تنگي؟انصاف نيست خدايا !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:12  توسط رمیده
حواسم به نسخه هاست كه روي ميز پخش شده اند و هر كدام يك عالمه خبر دارند كه ما بي خبريم و چقدر خوب است بي خبري گاهي ،كه يكي از همكارهايم مي آيد كنارم و ميگويد چته ؟ دقيقا بگو ببينم كجات درد ميكنه ؟كمي مكث ميكنم و سمت چپ و راست ام را نگاه ميكنم و دستم را دو بار مي كوبم روي قلبم و ميگويم
دقيقا همين جا...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:2  توسط رمیده
|
بگذار رها شوند
تمام
پرندگاني كه در چشمهايت
به هواي ِ لانه اي در درختان ِ دستان ِ من
نفس گرفته اند ....
*قسمتي از اهنگ خيلي خيلي دوست داشتني شيوه نوشين لبان محسن نامجو
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 20:52  توسط رمیده
|